پرواز اندیشه

خواهرم کمی فکر کن ( برگرفته از وبلاگ خوب و ارزشی کبوترانه پریدند )
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
 

زمان شاه بود

داشتیم با هم تو خیابون قدم می زدیم

یه خانم بی حجاب داشت جلومون راه می رفت

فاطمه رفت جلو و بدون مقدمه ازش پرسید: ببخشید خانم! اسم شما چیه؟

خانم با تعجب گفت: زهرا ، چطور مگه؟

فاطمه خندید و گفت: هر دومون هم اسم حضرت زهرائیم

بعد پرسید: می دونی چرا روی ماشین ها چادر می کشن؟

خانم که هاج و واج مونده بود ، گفت: لابد چون صاحباشون می خوان سرما و گرما و گرد و غبار و اینجور چیزا به ماشینشون آسیب نزنه

فاطمه گفت: آفرین! من و تو هم بنده های خدا هستیم ، و خدا به خاطر علاقه ش به ما ، یه پوششی بهمون داده تا با اون از نگاه های نکبت بار بعضیا حفظ بشیم و آسیبی نبینیم 

... بعدها که دوباره اون خانم رو دیدم ، محجبه شده بود

                                خاطره ای از شهیده فاطمه جعفریان

   منبع: کتاب کفش های به جا مانده در ساحل ، صفحه ۱