پرواز اندیشه

داستان توبه مردی که در حمام زنانه کار می کرد !
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٤
 

نصوح مردی کوسه (بی ریش) و مانند زنان دارای دو پستان بود. او در یکی از حمّام های زنانه ی آن زمان کارگری می کرده و شستشوی این زن و آن زن را به عهده داشته است. نصوح به اندازه ای چابک و تردست بوده است که همه ی زن ها مایل بودند کارشان را او عهده دار شود.

خورده خورده آوازه ی نصوح به گوش دختر پادشاه وقت رسید. میل کرد که وی را از نزدیک ببیند. فرستاد حاضرش کردند. همین که دختر پادشاه وضعش را دید، پسندید و شب او را نزد خود نگه داشت. روز بعد دستور داد حمّامی را خلوت کنند و از ورود اشخاص متفرّقه به آن جلوگیری نمایند.

سپس نصوح را به همراه خود به حمّام برد و تنظیف خودش را به او محوّل نمود.

از قضا دانه ی گران بهایی از دختر پادشاه، در آن حمّام مفقود گشت. از این پیش آمد دختر پادشاه در غضب شد و به دو تن از خواصّش فرمان داد که همه ی کارگران را تفتیش و بازرسی کنند، تا بلکه آن دانه ی گران بها پیدا شود. طبق این دستور، مأمورین، کارگران را یکی بعد از دیگری مورد بازدید قرار دادند.

همین که نوبت به نصوح رسید، با این که نصوح روحش هم خبر نداشت، ولی از این جهت که می دانست اگر تفتیشش کنند، کارش به رسوایی کشیده خواهد شد، حاضر نشد که تفتیشش کنند. لذا به هر طرف که مأمورین می رفتند تا دستگیرش کنند، او به طرف دیگر فرار می کرد و این عمل او به آن ها این طور نشان می داد که دانه را او ربوده است از این نظر مأمورین برای دستگیری او اهمیّت بیشتری قایل بودند.

نصوح هم چون تنها راه نجات را این دید که خود را در میان خزانه ی حمّام پنهان کند. ناچار خودش را به داخل خزانه رسانید و همین که دید مأمورین برای گرفتنش به خزانه وارد شدند، فهمید که دیگر کارش تمام است و الآن است که رسوا شود.به خدای متعال از ته دل توجّه عمیقی نمود و از روی اخلاص از کرده های خود توبه کرد و دست حاجت به درگاه الهی دراز نمود و از او خواست که از این غم رسوایی نجاتش دهد.

به مجرّد این که نصوح حال توبه و استغفار پیدا کرد و از کرده ی خود پشیمان گشت، ناگهان از بیرون حمّام صدایی بلند شد که دست از این بیچاره بردارید چون دانه پیدا شد. پس، از او دست کشیدند و نصوح خسته و نالان شکر الهی را به جا آورده، از خدمت دختر مرخص شد و به خانه ی خود رفت و هر چه مال که از راه گناه درآورده بود، همه را بین فقرا قسمت کرد و چون اهالی شهر از او دست بردار نبودند، دیگر نمی توانست در آن شهر بماند. از طرفی نمی توانست راز خودش را به کسی اظهار کند، ناچار از شهر خارج شده و در کوهی که در چند فرسخی آن شهر بود، سکونت اختیار نمود و به عبادت خدا مشغول گردید.

 

 

اتّفاقاً شبی در خواب دید کسی به او می گوید:
ای نصوح! چگونه توبه کرده ای، حال آن که گوشت و پوست تو از فعل حرام روییده شده است؟! تو باید کاری کنی که گوشت های بدنت بریزد.
همین که نصوح از خواب بیدار شد، با خودش قرار گذاشت که سنگ های گران وزن را حمل کند و بدین وسیله خودش را از گوشت ها بکاهد.
این برنامه را نصوح به طور مرتّب عمل کرد. یکی از روزها همان طوری که مشغول به کار بود، چشمش به میشی افتاد که در آن کوه چرا می کرد. از این امر به فکر فرو رفت. که این میش از کجا آمده و از آن کیست؟! تا آن که عاقبت با خود اندیشید که این میش به طور قطع از چوپانی فرار کرده و به این جا آمده پس بایستی من از آن نگه داری کنم تا صاحبش پیدا شود و به او تسلیم نمایم. لذا رفت و آن میش را گرفت و در جایی پنهانش کرد و از همان علوفه و گیاهان کـه خود می خورد، به آن میش نیز می خورانید و از او مواظبت هم می کرد که گرسنه نماند. چند روزی به همین منوال گذشت آن میش به فرمان الهی به تکلّم و حرف آمد و گفت:
ای نصوح! خدا را شکر کن که مرا برای تو آفریده. از آن وقت به بعد  نصوح از شیر میش می خورد و عبادت می کرد، تا وقتی که اتّفاقاً گذر کاروانی که راه گم کرده بود و مردمش از تشنگی نزدیک به هلاک بودند، به آن جا افتاد. همین که نصوح را دیدند، از او آب خواستند.

 

نصوح گفت: شماها ظرف هایتان را بیاورید، تا من به جای آب شیرتان دهم. مردم ظرف می آوردند و نصوح آن ها را از شیر پر کرده، به آنان رد می کرد، به قدرت الهی هیچ از آن کم نمی شد. بدین وسیله نصوح آن گروه را از تشنگی نجات داد. بعد راه شهر را به آن ها نشان داد.

 

 

کاروانیان راهی شهر شدند و هر یک از مسافرین در موقع حرکت در برابر خدمتی که نصوح به آنان کرده بود، احسانی نمودند و چون راهی که نصوح به آن ها نشان داده بود، نزدیک تر به شهر بود، آن ها برای همیشه رفت و آمد خود را از آن جا قرار دادند. به تدریج سایر کاروان ها هم از این راه مطلّع شدند. آن ها نیز ترک راه قدیمی نموده، همین راه را اختیار کردند. به تدریج این رفت و آمدها درآمد سرشاری برای نصوح تولید نمود و او از محل این درآمدها بناهایی ساخت. چاهی احداث کرد و آبی جاری نمود.

 

سپس کشت و زراعتی ایجاد کرد و جمعی را هم در آن منطقه سکونت داد و بین آن ها بساط عدالت را مقرّر فرمود و بر ایشان حکومت می کرد و جمعیّتی که در آن محل سکونت داشتند، همگی به چشم بزرگی بر نصوح می نگریستند.
رفته رفته آوازه و حسن تدبیر نصوح به گوش پادشاه وقت که پدر آن دختر بود، رسید. از شنیدن این خبر به شوق دیدنش افتاد. لذا دستور داد تا وی را دعوت به دربار کنند. همین که دعوت پادشاه به نصوح رسید، اجابت نکرد و گفت: مرا با دنیا و اهل دنیا کاری نیست و از این رفتن به دربار عذر خواست. 

 

مأمورین وقتی سخن نصوح را به پادشاه رساندند، بسیار تعجّب کرد. اظهار داشت حال که او برای آمدن عذر دارد، پس چه خوب است ما نزد او رویم و قلعه ی نوبنیادش را مشاهده کنیم. لذا با خواصّش بسوی اقامت گاه نصوح حرکت کردند.

 

 

همین که به آن محل رسیدند، به قابض الارواح امر شد که جان پادشاه را بگیرد و به زندگانی وی خاتمه دهد! پادشاه بدرود حیات گفت.
این خبر به نصوح رسید. دانست که وی برای ملاقات او از شهر خارج شده لذا در تجهیزات و مراسم تشییع جنازه اش شرکت کرد و آن جا ماند تا به خاکش سپردند و از این رو که پادشاه پسری نداشت، ارکان دولت مصلحت را در این دیدند که نصوح را به تخت سلطنت بنشانند. پس چنان کردند و نصوح را به زور به پادشاهی منصوب کردند.

 

نصوح هم چون به پادشاهی رسید، بساط عدالت را در تمام قلمرو مملکتش گسترانید و بعد هم با همان دختر پادشاه که قبلاً گفتیم، ازدواج کرد. چون شب زفاف رسید و در بارگاهش نشسته بود، ناگهان شخصی بر او وارد شد و گفت: چند سال قبل از این به کار شبانی و چوپانی مشغول بودم و میشی از من گم شده بود و اکنون آن را در نزد تو یافتم، مالم را به من رد کن.
نصوح گفت: همین طور است. الآن امر می کنم به تو همان میش را تسلیم کنند. 

 

شخص تازه وارد گفت: چون میش مرا نگهداری کردی، هر آن چه از شیرش را خورده ای به تو حلال باد، ولی آن مقدار از منافعی که به تو رسیده نیمی از آن تو باشد. باید نیم دیگرش را به من تسلیم داری.
نصوح دستور داد تا آن چه از اموال منقول و غیر منقول که در اختیار دارد، نصفش را به وی بدهند و سپس از چوپان معذرت خواهی کرد تا بلکه زودتر برود.
در آن موقع شبان گفت: ای نصوح فقط یک چیز دیگر مانده که هنوز تقسیم نشده؟!

 

نصوح پرسید: کدام است؟!

چوپان گفت: همین دختری است که به ازدواج خود درآوردی چون آن هم از منفعت میش من است.
نصوح گفت: چون قسمت کردن او مساوی با خاتمه دادن به حیات وی است بیا و از این امر در گذر! شبان قبول نکرد.
باز گفت: نصف دارایی خودم را به تو می دهم، تا از این امر درگذری، این مرتبه هم قبول نکرد.
نصوح اظهار داشت: تمام دارایی خود را می دهم تا از این امر صرف نظرکنی! باز نپذیرفت.

ناچار جلاّد را طلبید و گفت: دختر را دو نیم کن!
سپس جلاّد شمشیر را کشید تا بر فرق دختر زند، دختر از وحشت لرزید و جزع کرد و از هوش رفت.
در این هنگام شبان جلو جلاّد را گرفت و خطاب به نصوح گفت: بدان نه من شبان و نه آن حیوان میش بود. بلکه ما هر دو ملک هایی هستیم که برای امتحان تو فرستاده شده ایم. سپس در آن موقع، میش و چوپان هر دو از نظر غایب شدند. نصوح شکر الهی را به جا آورد و پس از عروسی تا مدّتی که زنده بود، هم عبادت و هم سلطنت می کرد و بعضی از بزرگان گفته اند آیه ی شریفه ی:
تُوبُواْ اِلَی اللهِ تَوْبَةً نَصُوحاً اشاره به توبه ی چنین شخصی است.