پرواز اندیشه

شهدا زنده اند
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ٤:٢٢ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳٩٠
 
 

بسم الله الرحمن الرحیم

خدا رحمت کنه حاج عبدالله ضابت رو ، یکی از فرماندهان رو آورده بود گروه تفحص ، داشت برای ما خاطره میگفت .گفت :

 قبل از شهادت سید مرتضی آوینی خیلی دلم میخواست ایشون رو ببینم . یه روز به رفقاش گفتم:" یه موقعیتی جور کنید ما سید مرتضی رو ببینیم ." ولی جور نشد . بالاخره سید مرتضی تو فکّه رفت رو مین و به آسمون پر کشید و شهید شد و من نتونستم ایشون رو ببینم .
بعد از مدتی قسمت شد با یکی از کاروانهای راهیان نور اومدم برای بازدید از مناطق جنگی . تو یه جایی شب موندیم و  مستقر شدیم.شب که خوابیدم دیدم شهید آوینی اومد به خوابم . تو خواب باهاش حرف زدم و درد دلامو کردم بعد بهش گفتم :" آقا سید من خیلی دوست داشتم وقتی شما زنده بودی ببینمت ولی توفیق نشد ". شهید آوینی توی خواب به من گفت :" نگران نباش . فردا صبح ساعت 8 بیا سر پل کرخه منتظرتم . اونجا هم رو می بینیم !!!".صبح بیدار شدم و من بیچاره که هنوز به زنده بودن شهید شک داشتم گفتم :" آخه این چه خوابی یود !!!!  ایشون که خیلی وقته شهید شده ."
با خودم گفتم :" حالا بریم ببینیم چی میشه ."
بلند شدم رفتم سر قراری که با هم گذاشته بودیم ؛ نیم ساعت دیر رسیدم؛ دیدم خبری نیست . دیگه داشتم مطمئن میشدم که خواب و خیال بوده و اینجور چیزا واقعیت نداره که یه دفعه سربازی که اون نزدیکی ها پست میداد اومد پیش من و گفت : "آقا شما منتظر کسی هستید ؟"
گفتم:" آره با یکی از رفقا قرار داشتم . یه آقا با موهای جو گندمی ، محاسنش اینجوری ، عینکش و ...."
سرباز گفت : " رفیقت اومد اینجا تا ساعت 8 منتظرت شد نیومدی . بعد که میخواست بره اومد پیش من گفت : یه کسی میاد با این اسم و این قیافه، بهش بگو مرتضی اومد!! خیلی منتظرت شد نیومدی ، کار داشت رفت ، ولی با انگشتش کنار پل یه چیزی برات نوشته برو بخون ".
این فرمانده گروه تفحص که این خاطره رو تعریف میکرد گریه میکرد و می گفت : "خداشاهده رفتم، دیدم کنار پل با انگشت نوشته :" فلانی، آمدیم نبودید ، وعده ما بهشت . سید مرتضی آوینی ".

حالا دیدید شهدا زنده اند و نزد خدا روزی میخورند ...

« هفته دفاع مقدس بر دلیرمردان پاسدار وطن در هشت سال دفاع مقدس مبارک باد »


 
 
گل زیبای رسول پرپر شد
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ۳:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
 

دل در غم یار محزون و بی حرکت مانده و ذهن با یادآوری بزرگترین نامردی تاریخ پریشان گشته است .

پلشتی های عالم در وجود منحوس فردی بروز نموده بود که از شأن و منزلت فرزند آفتاب و دختر دردانه رسول خدا (ص) در محضر الهی ناآگاه بود و با لگدمال کردن گلبرگهای ریحانه النبی اوج رذالت انسانی را نشان داد.

زهرا از ضربت ناجوانمردان مدینه بیمار است ، دوری روی پدر آزارش می دهد و دیدن مظلومیت همسر تنهایش غیرقابل  تحمل گردیده است .

سحرگاه بر سجاده نشسته و کودکانش را شاهد گرفته برای بیان درخواستی از خدایش که او را به سوی خود می خواند « اللهم عجّل وفاتی سریعا »

حسنین به هم نگاه می کنند و از این دعا شگفت زده شده اند و زینب آرام می گرید . ستاره های آسمان خبر استجابت دعای مادر را به همدیگر می دهند و ماه در حالیکه اشک در چشم دارد در سپیده دمان صبح خود را از دیده ها پنهان می سازد .

علی گریه می کند و سر بر دیوار نهاده ، های های می گرید . فضّه به سوی مولا دویده و می خواهد او را آرام کند و علی رازی بر رازهایش می افزاید تا با چاههای بیابان بگوید از آنچه بر پیکر گل پرپرش رفته است .

جسم خاکی زهرا در تاریکی و ظلمت دلهای زمینیان به پنهان ترین نقطه فرش سپرده شد تا روح متعالی اش به سوی عرش پرواز کند .