پرواز اندیشه

نه جانانه خانواده شهید احمدی روشن به رسانه های بیگانه
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
 

در پی درخواست چند خبرگزاری آمریکایی و انگلیسی که در تهران دفتر نمایندگی دارند برای گفت وگو با خانواده شهید احمدی روشن، خانواده این شهید در متن کوتاهی که در اختیار رسانه ها قرار گرفت اعلام کردند با هیچ رسانه آمریکایی و انگلیسی و همچنین سایر رسانه های وابسته به صهیونیزم بین الملل مصاحبه نمی کنند.
خانواده شهید احمدی روشن اعلام کردند: ما خون شهید عزیزمان را به گردن آمریکا، انگلیس و رژیم صهیونیستی می دانیم و هرگز با رسانه های وابسته به قاتلان مصطفای شهید مصاحبه نمی کنیم.
خانواده این شهید همچنین ابراز کردند: آن ها از طرفی جوانان ما را ترور می کنند و از طرفی دیگر خبرنگار می فرستند تا با ما به گفت وگو بنشینند و این رفتار منافقانه، مشی همیشگی شیطان بزرگ و روباه پیر است.


 
 
گفتگو با مادر یک شهید دوران دفاع مقدس
نویسنده : حسین ابراهیمی - ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز ۸ آبان ۱۳٩٠
 

هنوز زمان زیادی از دوران دشوار هشت سال جنگ تمام عیار صدام با پشتوانه آمریکا ، آلمان ، فرانسه ، انگلیس ، ایتالیا ، کانادا ، استرالیا ، بلژیک ، شوروی به عنوان ابرقدرتهای آن دوران از یکسو و تمامی کشورهای مرتجع عربی از قبیل عربستان ، اردن ، کویت ، امارات عربی ، بحرین ، عمان ، مصر ، الجزایر ، تونس ، یمن ، لیبی و ... با دلاور مردان غیور ایران زمین نمی گذرد .

البته برخی از ایرانیهای فراموشکار و بی سلیقه ، در حوادث مختلف پیش آمده پس از پایان جنگ ؛ با نادیده گرفتن دستان خونین مقامات کشورهای فوق الذکر ، دل به شعارهای مزخرف و ملوّن این روباههای روزگار بسته و در نقش عوامل داخلی این نامردهای روزگار چهره نمودند و حوادث تیرماه 78 و خردادماه 88 را آفریدند که جای تأسف دارد . چرا که مسلمان اگر از یک ناحیه چند بار گزیده شود باید در مسلمانی او شک کرد .

با این مقدمه پای مصاحبه ای با مادر یکی از صدها هزار شهید سرافراز این مرز و بوم می نشینیم که در دوران جنگ هشت ساله ایران اسلامی در برابر جبهه متحد تمامی کشورهای شیطانی دنیا با رشادتهای خود توانستند برای اولین مرتبه در صده های اخیر در برابر جنگی تحمیلی ، دشمن را سرکوب کرده و اجازه ندهند حتی یک وجب از ایران عزیز کم شود .

 آنچه خواهید خواند قسمتی از مصاحبه با خانم قدیری مادر شهید «محمد مرادی گرکانی» از فرمانده‌هان هشت سال دفاع مقدس است


*سوال: 22 بهمن رفتید بهشت زهرا؟

*قدیری: بله. محمد از دبیرستان آمد و گفت: مامان اسمم را نوشتم در انتظامات. گفتم: «انتظامات دیگه چیه محمد؟! هر روز یک حرفی می‌زنی‌ها!» کارتش را در آورد و نشانم داد و همان روز بعد از ظهر رفت. فردا صبحش یعنی روز 22 بهمن 57 همه فامیل عقب کمپرسی حاجی سوار شدند و با هم رفتیم سمت بهشت زهرا. در خیابان شهید رجایی در یک کوچه فرعی ماشین را پارک کردیم و منتظر شدیم تا امام رد شوند. روز به یاد ماندنی بود. *فارس: اگر کسی به عقاید محمد توهین می‌کرد، عکس العمل شهید مرادی گرکانی چگونه بود؟ *قدیری: اوایل انقلاب منصور در بیمارستان بستری شده بود که با یکی از پرستارها دعوایش می‌شود و می‌آید خانه. وقتی می‌رسد سر کوچه‌مان می‌بیند دارند به امام توهین می‌کنند. منصور تا با آنها درگیر می‌شود آن افراد می‌گویند: برو برو با اون مادرت که روسری‌ را تا پایین صورتش می‌کشد تا کچلی‌اش معلوم نشه! منصور وقتی آمد خانه و قضیه را گفت، محمد شروع کرد به خندیدن. گفت: مامان یک وقت نکنه روسری‌ات را بزنی عقب تا نشان بدی کچل نیستی‌ها! گفتم: نه، خاطرت جمع باشه. (خنده)یه مرتبه دیگر یکی از اقوام پشت سر آقای فلسفی بد حرف زد و گفت: «مگر ما از زنبور کمتریم؟ ما هم شاه می‌خواهیم» محمد آنقدر با او منطقی بحث کرد که طرف گفت: پشیمان شدم. محمد هم گفت: هیچ وقت حرفی را الکی پخش نکن. آنهایی که قابل بودند با آنها بحث می‌کرد اما می‌دیدیم با بعضی کاری ندارد وقتی ازش می‌پرسیدم چرا؟ می‌گفت: آخه مامان اینها چیزی سرشان نمی‌شود که من حرفی بزنم. توی مغز این‌ها چیزی فرو نمی‌رود. 
*سوال: شهید مرادی اخلاقش چه طور بود؟

*قدیری: محمد از همان کودکی حواسش به اتفاقات اطرافش جمع بود. یادم نمی‌رود که در آب موتور که زندگی می‌کردیم همسایه‌مان یک بچه شرور داشت. همیشه محمد به من می‌گفت: مامان اجازه نده ناصر برود نزدیک سعید عصمت خانم. چون سعید جنسش خرابه. بچه‌ها را با هم دعوا می‌اندازد و خودش گوشه‌ای می‌خندند. به حجاب هم خیلی اهمیت می‌داد. یادم می‌آید برای خواهرش بلوز دامن خریده بودم. همان لباس را تنش کردم و رفتیم منزل برادرم. یک کم یقه لباسش باز بود. یک لحظه متوجه شدم محمد ناراحت است و چیزی هم نمی‌گوید. وقتی آمدیم خانه گفت: این چیه تن مریم کردی؟ گفتم: مگه چیه؟ گفت: گردنش بیرونه. گفتم: خوب مادر جان دایی محرمه. محمد گفت: چون محرمه آدم باید این طور لباس بپوشه؟!به نظافتش هم خیلی اهمیت می‌داد. همیشه مسواک می‌زد اگر شب خوابش می‌برد نصفه شب که بیدار می‌شد مسواک می‌زد.

*سوال: محمد اهل ورزش کردن هم بود؟ 

*قدیری: فوتبال خیلی دوست داشت. یکبار آمد گفت: مامان شصت پام درد می‌کنه، چون با دمپایی بازی می‌کرد و ناخن‌ پایش می‌شکست. ‌گفتم: خب بازی نکن. محمد ‌گفت: نمی‌شه، من فوتبال دوست دارم. اصلا آرام و قرار نداشت.  *فارس: در مورد شهادت با شما صحبت می‌کرد؟ *قدیری: وقتی دکتر چمران شهید شد، صبح رادیو اعلام کرد شیر بیشه لبنان به شهادت رسید. هنوز اسم ایشان را نگفته بود که محمد زد توی صورتش گفت: ای داد! دکتر چمران هم شهید شد. من گفتم هنوز رادیو اسمی نبرده که؟ گفت: جز او کسی به لبنان کاری نداشت.
محمد خیلی ما را نسبت به مسائل مختلف آگاه می‌کرد. کتاب‌های شهید مطهری، شهید دستغیب و... را می‌آورد، می‌گفت: مادر این‌ها را بخوان. آن قدر در مورد شهادت برای من کتاب آورد خواندم که دیگر خودم شیفته شهادت شده بودم. همیشه در قنوتش آیه مربوط به شهادت را می‌خواند. می‌گفتم به من هم یاد بده بخوانم. می‌گفت: مادر تو که نمی‌خواهی بری جبهه. گفتم شاید وقتی می‌رم نماز جمعه بمب بزنند و خدا هم ما را ببرد. محمد گفت: مادر شما آیه «ربنا واغفرلنا ...» را بخوان. سرنمازش چنان گوله گوله اشک می‌ریخت که نگو.  

*سوال: اولین دفعه‌ای که رفت جبهه چند ساله بود؟

*قدیری: 21 سالش بود که گفتم شش ماه رفت جبهه و در این مدت فقط یک نامه داد. بعد از این چند ماه آمد و گفت: یک هفته آمدم مرخصی. سه روز بعد دیدم می‌گوید می‌خواهم بروم. گفتم: مگه تو نگفتی یک هفته هستم؟ گفت: «مامان عملیات نزدیک است من باید جای یکی از دوستانم که داماد شده بروم منطقه. تو راضی هستی که آن داماد عروسش را رها کند و برود جنگ؟! من به جای او می‌روم.» من خیلی ناراحت بودم و گریه می‌کردم اما محمد رفت.
کلا در طول مدتی که جبهه بود 3 دفعه آمد مرخصی و 3 دفعه هم نامه داد. دفعه آخر که آمد پدرش گفت: محمد جان برویم گرکان، دایی و عمویت خیلی دلشان برای تو تنگ شده. قبول کرد و با هم رفتیم. آنجا با همه خداحافظی کرده بود. دایی‌اش می‌گفت: من فهمیدم که این دفعه آخری است که محمد را می‌بینم، آمد داخل اتاق یک چرخی زد و رفت. برادرم می‌گفت: به زن دایی‌اش گفتم محمد دیگر برنمی‌گردد. خانمش گفته بود این چه حرفی است می‌زنی؟ مگر تو از پیش خدا آمدی؟! گفته بود: نه، چهره‌اش خیلی نورانی شده بود.
 
*سوال: به محمد نمی‌گفتید ازدواج کن؟

*قدیری: چرا. دختر یکی از اقوام را هم پیشنهاد دادم اما گفت: صبر کن جنگ تمام شود چون تو طاقت نداری. گفتم: یعنی چه که من طاقت ندارم؟ گفت: اگر من شهید شوم تو طاقت داری بچه و همسر من را ببینی؟ گفتم: آره. گفت: نه من در چشم تو می‌خوانم که طاقتش را نداری. برایم تعریف می‌کرد که دوستانش هم می‌خواستند برایش زن بگیرند اما قبول نکرده.
 
*سوال: شهید گرکانی مجروح هم شد؟

*قدیری: بله. از ناحیه پشت سر. یک بار که آمد دیدم وقتی سرش را از روی متکا بر می‌دارد لکه‌هایی روی متکاست. گفتم: محمد این چیه مادر؟ گفت: هیچی توی سرم جوش بوده ترکیده. گفتم: یعنی چه؟ آنقدر ازش پرسیدم که گفت: یک ترکش کوچک خوردم. تا گفت ترکش خوردم من وحشت کردم. محمد گفت نری به مردم بگی! چیزی نیست.
 
*سوال: از آخرین دیدارتان بگویید؟

*قدیری: آن روز منزل دایی‌اش مهمان بودیم. بعد از نماز جمعه آمد و گفت: من می‌خوابم یکی از دوستانم قرار است بیاید دنبالم، آمد بیدارم کن. تازه چرتش برده بود که رفیقش آمد. چشم‌هایش از خستگی قرمز شده بود. سوار موتور که شد رفت همین طور قد و بالایش را نگاه می‌کردم. خیلی بهم برخورده بود که دارد این قدر زود می‌رود.
رفت و دیگر برنگشت. تا یک سال بعداز شهادتش نمی‌توانستم منزل برادرم بروم. هر چه اصرار می‌کرد بیا خانه ما رویم نمی‌شد بگویم چون محمد از خانه شما رفت دلم نمی‌آید بیایم آنجا تا بالاخره من را برد خانه‌شان.

*سوال: گویا شهید گرکانی نوشته‌ای به عنوان وصیت‌نامه ندارد، شفاهی هم به شما وصیتی نکرد؟ 

*قدیری: یکبار گفت: «من وصیتی ندارم چون به کسی بدهکار نیستم. نماز و روزه قضا هم ندارم. در ثانی می‌ترسم موقع نوشتن وصیت به دنبال این باشم که جملات قشنگ‌تر بنویسم و یکدفعه خدای نکرده ریا شود. می‌ترسم همان لحظه شیطان بیاید سمتم.» از ریا خیلی می‌ترسید. فقط گفت: «یکبار رفتم کت خریدم که 10 تومان پولم کم بود. فردایش رفتم پول را بدهم که دیدم آن طرف دیگر آنجا نیست هر چه گشتم پیدایش نکردم. به جای آن 10 تومان شما 10 هزار تومان برایش بده بیرون.»
روزی که به شهادت رسید من شبش خواب دیدم امام خمینی با چند نفر آمدند منزل ما. صبح که بیدار شدم به حاجی گفتم: امروز را خدا به خیر کند. دلم گرفته می‌روم منزل نور صالحی جلسه قرآن (خانم نور صالحی 2 فرزندش شهید شدند.) به دخترم هم گفتم: تو بمان خانه چون پدرت می‌خوابد و اگر کسی بیاید پشت در می‌ماند. دم غروب بود هنوز جلسه تمام نشده بود. دیدم صدا می‌زنند خانم مرادی کیه؟ گفتم: من هستم. گفتند: شما را دم در می خواهند. من رفتم بیرون دیدم یکی از بچه های سپاه که الان هم می‌بینمش می‌گوید برو مادر جان کسی با شما کار ندارد. به خودم گفتم چه مرد خوش بر خوردی بود. آخرهای مراسم بود که گفتند: خانم نور صالحی گفته به خانم مرادی بگویید نرود من کارش دارم. من هم دلم شور می‌زد که زودتر بروم چون باید برای حاجی شام درست می‌کردم که برود سرویس. همه که رفتند 40-50 نفر از نزدیکان ماندند و با هم پچ‌پچ می‌کردند. خانم نور صالحی به من گفت شما خانم جلسه‌ای هم هستید؟ گفتم: نه. گفت: منزلتان کجاست؟ آدرس را دادم. یکی دیگر که کنارش نشسته بود به آرامی به خانم نورصالحی گفت: بگو دیگه. خانم نورصالحی گفت: چطوری بگویم؟ من فهمیدم یک چیزی شده. گفتم اگر اجازه بدهید من می‌روم. گفت: شما پسرتان رفته جبهه؟ گفتم بله، محمد شهید شده؟ گفت: نه اشتباه شده. گفتم: پس من می‌روم. خانم نورصالحی گفت: اگر اجازه بدین ما همراه شما بیاییم. گفتم: چرا؟ من خانه‌مان را بلدم. همان جا بدنم شروع کرد به لرزیدن. گفت: چیزی نیست. چون ما شما را ناراحت کردیم می‌خواهیم تا خانه همراهی‌تان کنیم. یک حدس‌هایی زده بودم اما به خودم گفتم اگر محمد شهید شده بود پسرهایم می‌آمدند دنبالم. با این منطق خودم را آرام می‌کردم.
50 نفر زن راه افتادند دنبال من. رسیدیم سر کوچه دیدم همسایه‌ها گریه می‌کنند. گفتم: مریم خانم چه شده؟ گفت: هیچی قربونت برم. آمدم جلوتر پسر خواهرم را دیدم گفتم: خاله چه شده؟! گفت: محمد داماد شد. حالا نگو در جلسه پسر خواهرم می‌آید دنبالم اما خانم نورصالحی می‌گوید شما چیزی نگو ما خودمان می‌آوریمش. ممکنه حالش بد شود. اولش هم برادرم ابوطالب می‌آید خانه ما. حاجی می‌گوید: دیدم برادرت لباس‌های بیرونی‌اش را درآورد نشست و من قضیه را فهمیدم. دو سه شب جلوترش رفتم به یکی از اقوام که در پادگان امام حسین مشغول بود سر بزنم که دیدم ناراحت است. گفتم: چه شده؟ گفت: یکی از دوست‌های صمیمی‌ام شهید شده. می‌خواهیم به پدر و مادرش بگوییم اما جنازه‌اش هنوز نیامده، می‌خواهیم نگوییم می‌ترسیم در کوچه خیابان بشنوند بدتر شود. من گفتم :نگویید خاله. حالا نگو پسر خودم را می‌گوید. به من گفت: خاله اگر خبر محمد را بیاورند چه کار می‌کنی؟ گفتم: هیچی من هم مثل بقیه. گفت: آفرین مادر وهب! خاله واقعا شیرزنی!

این مدت می‌دیدم دوستانش جلوی خانه ما جمع می‌شوند اما باز متوجه نمی‌شدم. آن روز خانم نورصالحی دستش را می‌گذاشت روی قلب من و العصر می‌خواند.